الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
21
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
( 1 ) رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مسلمانان را فرا خواند و به همراه چهارصد و پنجاه نفر حركت كرد . آنها از راه منقى و سپس از تنگهء خبيت ( در يك منزلى - 22 كيلومترى مدينه ) گذشتند و آنگاه به سوى ذى القصّه ( در جهت نجد ) پيش رفتند . در آنجا به مردى از بنى ثعلبه برخوردند كه جبّار ناميده مىشد . او را نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آوردند و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله او را به اسلام دعوت كرد او پذيرفت . آنگاه از وى سؤال كردند كه آيا اطّلاعى از افراد قوم خوددارى ؟ گفت : نه ، الّا اين كه شنيدهام كه دعثور بن حارث به همراه عدهاى از افراد قبيلهاش گرد هم آمدهاند و اگر مطلع شوند كه تو آمدهاى ، به بالاى كوهها فرار مىكنند و با تو درگير نمىشوند و من به همراه شما مىآيم و شما را به مخفيگاههاى آنها آگاه مىسازم . نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله او را به همراه بلال پيش فرستاد و خود به همراه يارانش به صورت مخفيانه به سوى جايگاه آن افراد حركت كرد ؛ اما آنها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را ديدند و به بالاى كوهها فرار كردند و نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله نتوانست كه به هيچ يك از آنها دست يابد و اين در حالى بود كه آنها از بالاى كوه آن حضرت را مىديدند و آن حضرت هم آنها را مىديد . « 1 » ( 2 ) رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و يارانش در اردوگاه خويش مستقر شدند و آن حضرت براى انجام حاجتى رفته بود كه زير باران گرفتار شد و لباسهايش خيس شد ؛ لذا آنها را درآورد و بر درختچهاى آويزان كرد تا آفتاب آنها را خشك كند و خودش هم زير درختچه دراز كشيد و منتظر خشك شدن لباسهايش ماند . اعراب به رئيس خود دعثور گفتند : محمد را ببين كه از اصحابش جدا شده است ، به طورى كه اگر از آنها كمك بخواهد ، نمىتوانند او را يارى كنند . پس به سويش برو و او را به قتل برسان كه اين بهترين فرصت است . ( 3 ) دعثور شمشير برندهاى انتخاب كرد و حركت كرد تا ناگهان بالاى سر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ظاهر شد و در حالى كه شمشير عريان خود را در دست داشت ، گفت چه كسى امروز تو را از دست من نجات مىدهد ؟ ! رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اللّه . ناگهان دعثور بر زمين افتاد و شمشيرش به گوشهاى پرتاب شد . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پريد و شمشير را برداشت و بالاى سرش ايستاد و فرمود : حال چه كسى تو را از دست من نجات مىدهد ؟ گفت : هيچ كس ، و من شهادت مىدهم كه لا إله الا الله و محمد رسول الله . به خدا قسم كه بعد از اين افرادى را عليه تو جمع نمىكنم ! پس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شمشير را به او داد و به سوى افراد خودش رفت . يارانش به وى گفتند : بر او دست يافتى در حالى كه شمشير در دست داشتى ، چرا اقدام نكردى ؟ گفت : به خدا قسم كه اقدام كردم ؛ ولى مرد سفيد و بلند قامتى ظاهر شد و
--> ( 1 ) . قريب به همين مضمون در الكامل ، ج 2 ، ص 99 آمده است و بحار الانوار ، ج 2 ، ص 99 اين مطلب را از الكامل نقل كرده و گفته است : توقف آن حضرت در آنجا دوازده شب طول كشيد .